16 فروردین 1403

البته در ایران 5 فروردین هست- چهارشنبه

ماه رمضان است و من بیدار منتظر خوردن سحری. سه روز هست تقریبا که سعی در تنظیم خواب خود دارم . باید ساعت خواب خودم رو تنظیم کنم و شب ها بخوابم و صبح ها زود بیدار شوم. افکار پریشانی دارم. نشخوار فکری شدیدی دارم. همش در حال تکرار افکار قدیمی هستم و آن ها ذره ذره مرا می خورند. انگار کینه های بسیار در دل دارم و من نمیخواهم انسان کینه توزی باشم. به همین جهت تصمیم به نوشتن دوباره گرفتم و به سراغ وبلاگ قدیمی ام رفتم اما متوجه شدم پاک شده. (از سال 2008 مشغول نوشتن ان وبدم و چه خاطراتی را با خود دفن کرد) عیب این دنیای مجازی لعنتی همینه که بدون اجازه میتونن اطلاعاتت رو پاک کنن و ککشون هم نگزه. ناراحت شدم شاید در ناخوداگاه . با مامان بابا صحبت میکردم قریب یک ساعت پیش . وسطش دایی دورو زنگ زد که احمد مرد. احمد کیه؟ بابای مهرنوش خانم، پدر بزرگ پرنیان ها. خدا رحمتوشن کنه. مامان بابا و برادر و خواهر تازه رسیده بودن مشهد و میگفتن باز باید برگردیم روستا. خواهر هفته دیگه عازم شهر میشه انشالا. به مامان بابا گفتم بیاین اینجا و شما نزدیک 5000دلار پول دستمون دارین و مامان گفت نوش جونتون . بابا گفت که اول خواهر رو بفرستیم برای دکتری انشالا بعدش ما میایم و من از خوشحال میشم که میدونم میخوان بیان. شاید یک سال شاید دو سال شاید سه سال دیگه اما همین که میگن میان و من فکر میکنم که قراره بوشون کنم خوشحالم میکنه. بوس بهشون.