این دفعه نشستم و ویدیوها و عکس های گوگل فوتوی اکانت مامان رو نکاه کردم و باز کلی خاطره سازی هایی که من توش نبودم :)
نمیدونم باید متنفر باشم از این ویدیو ها یا این حسرت بودن باهاشونه که داره وجودم رو میخوره...
از 18 سالگی به بعد از خاطره ها کم کم محو شدم و تا به الان که دیگه تو هیچکدوم نیستم و حتی شاید اسمم هم تو هیچکدومشون نیاد...
خیلی دردناکه... نمیدونم این درد از کجا میاد؟ از حس تعلقی که داره محو میشه؟ از ریسمان های پیوندمون که داره از مو هم باریک تر و شکننده تر میشه؟
اگه اونا نباشن، من چی میشم؟ من با چی دیگه تعریف میشم؟ اگه یه وقت پشتم رو نگاه کنم و کسی رو نبینم چی؟ اون آدما به من تعریف میدن؟ چقدر تعریف همه اینها برام مبهمه. نمیدونم چرا نمیتونم توصیف کنم، چرا کلمه ندارم براش ...