این دفعه نشستم و ویدیوها و عکس های گوگل فوتوی اکانت مامان رو نکاه کردم و باز کلی خاطره سازی هایی که من توش نبودم :)
نمیدونم باید متنفر باشم از این ویدیو ها یا این حسرت بودن باهاشونه که داره وجودم رو میخوره...
از 18 سالگی به بعد از خاطره ها کم کم محو شدم و تا به الان که دیگه تو هیچکدوم نیستم و حتی شاید اسمم هم تو هیچکدومشون نیاد...
خیلی دردناکه... نمیدونم این درد از کجا میاد؟ از حس تعلقی که داره محو میشه؟ از ریسمان های پیوندمون که داره از مو هم باریک تر و شکننده تر میشه؟

اگه اونا نباشن، من چی میشم؟ من با چی دیگه تعریف میشم؟ اگه یه وقت پشتم رو نگاه کنم و کسی رو نبینم چی؟ اون آدما به من تعریف میدن؟ چقدر تعریف همه اینها برام مبهمه. نمیدونم چرا نمیتونم توصیف کنم، چرا کلمه ندارم براش ...

رفت روی پیغام صوتی

هنوز نمیفهمم چرا به من زنگ نمیزنین اخه...

بعد از اینکه مامان و ابجی س بهش زنگ زدن و گفتن به مامان اونم میگیم بهش زنگ بزنه، زنگ زدین ،ولی نه من! به س زنگ زدین! که اونم متوجه نشد و رفت روی پیغام گیر، درسته شنیدم صداتون و اینکه همگی خوب بودین خوشحالم کرد. ولی چرا به خودم زنگ نزدین اخه؟ ۵ روزه من حواسم هست گوشیم سایلنت نباشه، یا یه وقت خامو‌ش نشه که اگه زنگ زدین سریع جواب بدم ! بعد شما به من زنگ نزدین و به س زنگ زدین؟

حتی دارم به این فکر میکنم اگه مامان س بهتون زنگ نمیزد، شما عمرا زنگ میزدین! چون اگه غیر این بود چرا دیروز که مامان ف گفت زنگ نزدین؟ فقط به خاطر س؟! اصلا من رو دوست دارین؟

میدونین چقدر حس دور افتادگی و عدم تعلق بهم دست میده؟ میدونین چقدر سخته که هیچ کسی دیگه من رو از خودش ندونه ؟ میدونین دردناکه این همه فاصله؟ چه فیزیکی چه عقیدتی چه فکری چه حسی؟

حتی نمی‌دونم الان باید چه حسی داشته باشم! نمیدونم چرا به خودم اجازه نمیدم که ناراحت یا عصبانی باشم! چون همش به این فکر میکنم که شاید من اون طرف لیوان رو نمیبینم! شاید اونا سرشون گرم و مشغول ب هست که نیاز به توجه و زمان بیشتر داره! ولی حتی اگه داشته باشه ۲ دقیقه نماس با من کجارو میگیره؟ آقا، رحم به من دختربچتون هیچ، خودتون دلتون برام تنگ نشد بگین زنگ بزنم صداش رو بشونم؟ به جای اینکه بگین از نگرانی دق کرد اون بچه ‌و زنگ بزنم از نگرانی درش بیارم؟

من کیَم؟ چرا اینقدر بین ما فاصلس؟ چرا من این فاصله رو میبینم؟ حتی نمیدونم شما هم میبینین این فاصله رو یا نه؟

حتی نمیتونم این حرفام رو بهتون بزنم چون می‌‌دونم چقدر وقت انرژی برای ب مجبورین بذارین تا حالش خوب بشه.... امیدوارم شفا پیدا کنه.... منم حرفام رو میریزم تو خودم تا شماها حالتون خوب باشه...

امروز مامان برات عکس فرستادم و با یه سری توضیحات از وقایع اخیر... اخه ترسیدم یادم بره و این حرفای نگفته بمونه .... ۵ روز شده که باهات حرف نزدم...

فکر میکنم ف گفته که بهم زنگ بزنی، پس چرا هنوز نزدی؟

در مورد مامان

امروز دوباره سرم کشیدم به تلگرام مامان و چت هاش رو با آبجی خوندم

برام جالبه ابراز محبتشون به هم. درسته ابجی خوب بلده ابراز محبت کنه و بلده حرف بزنه ولی منم به نوبه خودم تا جایی که بلدم ابراز محبت میکنم و میگم دوستت دارم

ولی مامان جواب ابجی رو میده و ابراز محبت میکنه بهش و حتی بهش میگه دلش براش تنگ شده و کی میای ببینمت و آخر هفته بیا و غیره ، و حتی میدونم درد و دل هم میکنن زیاد

ولی با من اینجوری نیست، حتی جواب دوستت دارم و عاشقتم رو با استیکر قلب و بوس و یه فدات میده... نمی‌دونم این حسی که دارم حسودیه یا کمبوده... ولی هر چی که هست همش خودم رو جاستیفای میکنم که خب تو نیستی، خب تو دوری، خب اگه به تو بگن که تا بخوای بری یه هفته طول میکشه، یا اصلا ابجیت همیشه حرف گوش کن بوده و تو همیشه بچه خلافه بودی و طبیعیه اون رو بیشتر دوست داشته باشم چون اون اذیتی نداشته براشون که هیچ تازه کلی هم براشون کار کرده و میکنه و همیشه موقع سختی و مهمونی و عملی و هر چیز دیگه ای اون پیششون بوده و تو هیچ وقت نبودی ...

دوست داشتم رابطم با مامانم مثل رابطه دخترایی که میبینم با مامانشون بود...

خصوصا بدون اون دیوار بلند و قطور مذهب....

راستی اگه مذهب قراره دیوار بشه ، واقعا فکر نمیکنم به عنوان وسیله ای مفید بشه ازش استفاده کرد، پس اونجا شاید بشه گفت قداستش رو از دست میده... مذهب و دین مایه آرامش و صلح و صفا باید باشه، نه باعث و بانی تفرقه و جدایی و نفرت و غیره...

عجیبه!

وبلاگ های دیگه رو میخوندم و دیدم وبلاگ هست از ۹۴!

پس چرا اینجا وبلاگ کن رو پاک کرده؟ من از ۸۸ داشتم مینوشتم! تمام خاطاتم و حرفام پاک شده! کسی جوابگو میتونه باشه؟!!

چه جالب!

فکر میکردم سرورها که پایینه، اینجا هم پایین باشه. اومدم دیدم خیر! اینجا بالاست و قابل استفاده! فکر میکردم اینجا تو ایران باشه، ولی انگار نیست. پس اینجا مال کجاست؟ سرورهاش کجاست؟

خسته و افسرده

واقعا دلم یه زندگی خوب و آروم می‌خواد...

بدون دغدغه...

بدون غم و غصه و درد دوری و ...

پ.ن: ظهر موقع برگشت به خونه داشتم خودم رو مقایسه میکردم با آدمایی که میشناختم و متوجه شدم اگه اونایی که کار ندارن ، حداقل شوهر پولدار دارن . یا حداقل قدری دارن که زنشون نگران فردا و آینده‌شون نباشه.... غیر از این شوهراشون بیشتر اهل لذت بردن از زندگین...

الان من در افسرده ترین حالت این چند روز اخیرم. دیروز که نمره ۴ رو برای امتحانم تخمین زدن من رو به این اوج رسوند.

حس ناتوانی و ضعیفی و احمقی مطلق دارم

هر چی می دوم نمیرسم

خستم از دویدن و تلاش کردن و نرسیدن

خستم از زندگیم که همیشه باید قناعت کنم ...

خستم از این زندگیم... قلبم درد میکنه از این زندگی...

خانواده

یه پدر و یه دختر و یه پسر جلوی من نشستن توی مترو، با هم صحبت میکنن، دختر و پسره شاید حدود ۱۰-۱۵ سال باشن، دختره دستش رو انداخته روی دوش باباش، دستش رو میکشه روی صورت باباش، و باباش هی باهاش شوخی میکنه، در حالی که حرف های جدی هم میزنن و باباهه از خاطراتش هم یاد میکنه که خودش چیکار و کرده و باباش چی در قبالش، باباهه اگه دختر رو میبوسه ، پسرش رو هم میبوسه، درسته که دختره میگه aw that was gross و پسره میگه I don't mind , ولی همه این اتفاقاتی که در جریانه بینشون بهم حس خوب میده در حالی که منو به مقایسه هم وا میداره و حسادت رو دنبال خودش میاره.

منم دوست داشتم با مامان بابام اینطور رابطه ای داشته باشم.

نه اینکه عکس بفرستم و نظرم رو در مورد لباسم بپرسم و بپرسم که برای فلان مراسم خوبه یا نه و در جواب اول بشنوم که اره قشنگه و بالافاصله بشنوم که نه خوب نیست این رو باید بیاری ایران و تو مهمونی های زنونه ایران بپوشی ؛ در صورتی که من به یاد نمیارم مهمونی زنانه ای که من بتونم توش لباسی بپوشم که به نظرم خیلی خوب یا خاص باشه، چون مجبورم طبق سلایق و علایق بقیه و یا حد همرنگ شدن با جماعت به این منظور که اونا ندارن و تو که داری در حد هم همونا بپوش و اینا مناسب اینجور مهمونی ها نیست و ما مهمونی ها ی آن چنانی نداریم که.ناراحت میشم و ناراحتم میکنه که اینقدر فضا و فکرا بستس و منی که گیر کردم بین این جماعت و نمیتونم خودم باشم.

حسادت میکنم واقعا به کسایی که هر طور میخوان هستن و کسی بهشون نمیگه این لباس مناسب مهمونی های زنونه هست. ولم کنین. من دیگه تو جهان سوم شما زندگی نمیکنم که نگاه مردمِ دنبالِ حرف و بردن آبرو به خاطر مدل پوشش رو هم در جهان یک نگرانم کنه.

حتی حسادت میکنم به این روابط پدر ها با بچه هاشون، که چقدر راحت و صمیمی با هم صحبت میکنن و....

بعدا نوشت: نوشتنم رو قطع کردم چون رسیدم به محل برگزاری مراسم و باید پیاده میشدم و بعد از مراسم هم که اول احساستم فروکش کرد بعد طغیان کردم و تا ساعت ۱۱ شب تو خودم بودم ، گریه هم کردم یواشکی چون واقعا داشتم دیوانه میشدم و بعدش کمی خوب شدم.

تلاشش رو کرد

بادکنک گرفته بود، کیک گرفته بود، شمع روش گذاشت، روشن کرد، عکس‌گرفت، فوت کردم و تموم.

گفته بودم کادو فلش ۲-۶ گیگ میخوام ولی تلاش نکرده بود برای پیدا کردنش؟ نمی‌دونم.

ناهار نداشتیم، من خسته از کنفرانس بودم، گشنه بودم، تشنه بودم و چای درست کرده بود در حد من.

خودش ناهار نداشت و احتمالا نخورده بود و شاید صبحانه دیر خورده بود و طبق معمول پنیر بود.

من گشنه و خسته بودم، خیلی خسته بودم

زحمت کشیده بود کیک گرفته بود، کیک معروفی بود با یه لایه هندوانه بود. اما من گشنه بودم، یک یا دو چنگال خوردم ازش.

گفت چی میخوای ، غذاهایی که میخواستم سخت بود مثل قرمه سبزی ، ... حتی یادمه دیشب گفتم کوکو سبزی درست کنم که فردا ناهار داشته باشیم و گفت نه نمیخواد زحمت بکشی و پنیر میخوریم. امشب خودش هم گشنش بود و ناهار نخورده بود و پنیر خورد و پرسید خیار و گوجه یخچال شستس؟ و من گفتم اره . احتمالا اگه نشسته بود فقط پنیر خالی میخورد

خواسته هام رو میگم... چرا نمیفهمه؟ توجه نمیکنه؟ قضیه چیز دیگه ایه؟ من مورد علاقش نیستم؟ شاید این تلاش برای تولد امسالم از روی ذره علاقه به وجود اومده باشه؟

من همیشه میگم دوست دارم برام غذا بپزی، میتونست با پختن غذا خوشحالم کنه و تولد بگیره...

ولی...

من واقعا تنهاترین تنهای خودمم، فقط خودم برای خودمم... خودم باید برای خودم قوی باشم و بشم...

قلب درد

دنبال عکس های خونه میگشتم تا مقایسه کنم و تفاوت هاش رو ببینم با الان

رفتم داخل فولدر عکس های قدیم ۱۴۰۲...

هر فیلمی که بود، هر عکسی که بود، هر اتفاق و خاطره ای که بود من توش نبودم.... قلبم درد گرفت... قلبم فشرده شد... اشک ریختم، گریستم... اما خالی نمیشه... با هر اشک، قلبم فشرده تر میشه و دردش بیشتر میشه... خدایا هیچکس رو از عزیزانش و خانوادش جدا نکن... همه رو به هم برسون و پیش هم نگه دار... قسمت میدم...