امروز دوباره سرم کشیدم به تلگرام مامان و چت هاش رو با آبجی خوندم

برام جالبه ابراز محبتشون به هم. درسته ابجی خوب بلده ابراز محبت کنه و بلده حرف بزنه ولی منم به نوبه خودم تا جایی که بلدم ابراز محبت میکنم و میگم دوستت دارم

ولی مامان جواب ابجی رو میده و ابراز محبت میکنه بهش و حتی بهش میگه دلش براش تنگ شده و کی میای ببینمت و آخر هفته بیا و غیره ، و حتی میدونم درد و دل هم میکنن زیاد

ولی با من اینجوری نیست، حتی جواب دوستت دارم و عاشقتم رو با استیکر قلب و بوس و یه فدات میده... نمی‌دونم این حسی که دارم حسودیه یا کمبوده... ولی هر چی که هست همش خودم رو جاستیفای میکنم که خب تو نیستی، خب تو دوری، خب اگه به تو بگن که تا بخوای بری یه هفته طول میکشه، یا اصلا ابجیت همیشه حرف گوش کن بوده و تو همیشه بچه خلافه بودی و طبیعیه اون رو بیشتر دوست داشته باشم چون اون اذیتی نداشته براشون که هیچ تازه کلی هم براشون کار کرده و میکنه و همیشه موقع سختی و مهمونی و عملی و هر چیز دیگه ای اون پیششون بوده و تو هیچ وقت نبودی ...

دوست داشتم رابطم با مامانم مثل رابطه دخترایی که میبینم با مامانشون بود...

خصوصا بدون اون دیوار بلند و قطور مذهب....

راستی اگه مذهب قراره دیوار بشه ، واقعا فکر نمیکنم به عنوان وسیله ای مفید بشه ازش استفاده کرد، پس اونجا شاید بشه گفت قداستش رو از دست میده... مذهب و دین مایه آرامش و صلح و صفا باید باشه، نه باعث و بانی تفرقه و جدایی و نفرت و غیره...