خانواده
یه پدر و یه دختر و یه پسر جلوی من نشستن توی مترو، با هم صحبت میکنن، دختر و پسره شاید حدود ۱۰-۱۵ سال باشن، دختره دستش رو انداخته روی دوش باباش، دستش رو میکشه روی صورت باباش، و باباش هی باهاش شوخی میکنه، در حالی که حرف های جدی هم میزنن و باباهه از خاطراتش هم یاد میکنه که خودش چیکار و کرده و باباش چی در قبالش، باباهه اگه دختر رو میبوسه ، پسرش رو هم میبوسه، درسته که دختره میگه aw that was gross و پسره میگه I don't mind , ولی همه این اتفاقاتی که در جریانه بینشون بهم حس خوب میده در حالی که منو به مقایسه هم وا میداره و حسادت رو دنبال خودش میاره.
منم دوست داشتم با مامان بابام اینطور رابطه ای داشته باشم.
نه اینکه عکس بفرستم و نظرم رو در مورد لباسم بپرسم و بپرسم که برای فلان مراسم خوبه یا نه و در جواب اول بشنوم که اره قشنگه و بالافاصله بشنوم که نه خوب نیست این رو باید بیاری ایران و تو مهمونی های زنونه ایران بپوشی ؛ در صورتی که من به یاد نمیارم مهمونی زنانه ای که من بتونم توش لباسی بپوشم که به نظرم خیلی خوب یا خاص باشه، چون مجبورم طبق سلایق و علایق بقیه و یا حد همرنگ شدن با جماعت به این منظور که اونا ندارن و تو که داری در حد هم همونا بپوش و اینا مناسب اینجور مهمونی ها نیست و ما مهمونی ها ی آن چنانی نداریم که.ناراحت میشم و ناراحتم میکنه که اینقدر فضا و فکرا بستس و منی که گیر کردم بین این جماعت و نمیتونم خودم باشم.
حسادت میکنم واقعا به کسایی که هر طور میخوان هستن و کسی بهشون نمیگه این لباس مناسب مهمونی های زنونه هست. ولم کنین. من دیگه تو جهان سوم شما زندگی نمیکنم که نگاه مردمِ دنبالِ حرف و بردن آبرو به خاطر مدل پوشش رو هم در جهان یک نگرانم کنه.
حتی حسادت میکنم به این روابط پدر ها با بچه هاشون، که چقدر راحت و صمیمی با هم صحبت میکنن و....
بعدا نوشت: نوشتنم رو قطع کردم چون رسیدم به محل برگزاری مراسم و باید پیاده میشدم و بعد از مراسم هم که اول احساستم فروکش کرد بعد طغیان کردم و تا ساعت ۱۱ شب تو خودم بودم ، گریه هم کردم یواشکی چون واقعا داشتم دیوانه میشدم و بعدش کمی خوب شدم.