خیلی برام جالب بود که دیشب که نوشتم، امروز عملیش کردم! یعنی امروز صبح پاشدم، عدس خیس کردم و پا شدم به مدت ۴۰/۵۰ دقیقه رفتم پیاده روی ! بیرون از خونه!

باریکلا به خودم، مرسی که نوشتی که انجام بدی. دمت گرم و بوس بهت

امروز خب درس نخوندم، چرا اینقدر درس نخونم؟

خب خر بشین بخون که نمره بگیری دیگه اه! بتونی با بقیه حرف بزنی اه!

امروز یک ساعت ‌ونیم خوندم که اون هم دوره امدادی بود که میدیدم! بع ! مگه جقدر سخته ؟ فقط قراره درس بخونی دیگه اه

گ- و- ه توش واقعا

بچه درس خون شو ، خدایا توان بده بهم، انگیزه بده، قدرت بده خواهش میکنم

از برنامم هم عقبم، اخر ماه هم امتحانه نمیدونم چند میشم، ترس داره میفته به جونم...

دوره امداد رو که نگاه میکردم به فکرم رسید که به مامان بابا بگم خاطره نویسی کنن، یا برم براشون دفتر قلم خوشگل بخرم که شروع کنن و برای من حداقل بنویسن تا همیشه ازشون یادگاری داشته باشم و همیشه بخونمشون یه جوری که انگار باهام حرف میزنن. پیشنهاد جالبی میشه اگه انجام بدن واقعا. ولی دلم خیلی گرفت از خوندن بخش تنفس مصنوعی اینا. یاد مرگ مادرجان و اقاجون افتادم، سخته. خیلی سخته. چقدر سخته. هیچ وقت این غم ها تموم نمیشه. همیشه هست . همیشه زخمه و همیشه درد داره. ...

خدایا همه رو سالم و زنده نگه دار و کمکم کن خواهش میکنم

کمکم کن ادم خوبی باشه و‌دل بزرگ داشته باشم...

۱- فردا صبح میخوام برم یه پیاده روی

همین الان که دارم اینو مینویسم میگم نه ولش کن!

چندین روزه، شاید چند هفته، حتی ماه، میخوام صبح پاشم برم ورزش اما لعنتی خیلی سخته

خوابم میاد خداییش . ترجیه میدم بخوابم . ولی صبح ، هرموقع که پاشدم، اگه برم یه پیاده روی در حد نیم ساعت عالیه

۲- از امینت خانوادم تو شهر میترسم، علت؟ اخبار بدی که از ق ت ل و د ز د ی و غیره میخونم و میشنوم

خدایا خودت محافظشون باش، مواظبشون باش، مواظب همه باش و همه رو از شر شیاطین و این ادم ها بد فطرت و بد ذات و کثیف دور کن، همه رو سالم و سلامت و زنده نگه دار . خواهش میکنم ازت .

کیمیاگر ۱

تو کتاب کیمیایی، پسرک چوپان داره با خودش‌فکر میکنه: "من دست از پدر و مادرم کشیدم و قلعه شهرم را ترک کردم. آنها به دور بودن از من عادت کردند و من هم همینطور. گوسفندانم هم به نبودن من عادت خواهند کرد."
اینو که خوندم با خودم فکر کردم که نکنه مامان بابای منم به نبودن من عادت کردن؟ دلم شکست. ناراحت شدم.

من چی؟ عادت کردم؟ شاید... اما دردی همراهم هست که همیشگیست. دلم میخواد تا ابد کنارشون زندگی کنم و بوشون کنم و دعوا و آشتی کنیم و کیف کنم از بودنشون ، اینا حسرته؟ اینا چیه؟ دلم گرفته، خیلی. دلتنگم، خیلی. دلم میخواد زار بزنم، نمیتونم چون میبینه و دلم نمیخواد ناراحتش کنم با ناراحتیم. چقدر سخته سعی کردن برای سر و پا موندن...

حرص و حسادت

حرصم درآمد خداییش ، چون پیامش این حس رو بهم داد که من که اصلا نگفته بودم بهت یا نخواستم باهام بیای که میای میگی کلاس دارم ببخشید. به جهنم! خب اگه می‌خواد باهات دوست باشم مثل آدم رفتار کن و نخ بده که بدونم می‌خوای دوست باشی نه این انتربازیا! شاید اصلا نمیخواد باهاش دوست باشم؟ من اصلا چه اصراری دارم به دوست پیدا کردن؟ اصلا چرا اصرار دارم با این دوست باشم یا حتی دوست بشم؟ مگه مرض داری ؟ سمت کسی برو که سمتت بیاد نه اینکه جوری رفتار کنه که می‌خواد تنها باشه

پس چطوری با اون دوسته؟ اصلا دوستن؟ یا اونم یه ظاهره که من میبینم؟ خودشون رو دوست میگیرن اخه! نمی‌دونم والا! حسودیم میشه اینا باهم دوست ترن. حالا درسته به قول مامان چیزن به خاطر همین با هم دوستن، ولی بازم به آدم حس بد می‌ده. اگه گروهی دوستین که چرا باهم همه دوست نیستین و پشت هم حرف میزنین؟ نمی‌دونم شاید دارم پرت و پلا میگم

ادامه نوشته

حمله افکار و احساسات ده سال پیش

من نمیفهمم چرا وسط درس خوندن یاد اتفاقات گذشته دبیرستان و مسایل حل نشده احساسی اون موقع و یا حتی سال پیش یا حتی هفته پیش میفتم؟
این چه وسوساسیه که من با.... و ....و .... و ...و ....و اون الواط ها دارم؟
آقا هر غلطی کردم یا هر اشتباهی کردم درس گرفتم و متوجه شدم باید چه ویژگی هایی رو در خودم به وجود بیارم و رشد بدم یا حتی پرورش بدم یا هر چی
بکش بیرون از این همه فکر و تحلیل و نارحتی اونها
بیشتر از 10 ساله که میگذره برای چی هنوز فکر میکنی؟ اصلا برای چی رفته تو مغزم که هر از چندگاه بهم حمله میکنه؟
چه احساسات و هیجانات حل نشده ای داری؟ دوست داشتی شاخ باشی خوشگل باشی خوشتیپ باشی؟خب نتونستی و نبودی! چه اصراریه الان با فکر کردن و بالا پایین کردن بخوای حلشون کنی؟ مگه حل میشن اصلا ؟ نه والا پس ول کن دیگه اه

ادامه نوشته

روزی جدید

خب مثل همیشه برای بار هزارم تصمیم میگیرم که بنویسم تا هم خودم رو بشناسم و هم تخلیه هیجانی بشم و هم بتونم بیشتر فکر کنم!
شاید م برای اینه که توانایی نوشتنم رو هم ببرم بالا.

حس میکنم از بس ننوشتم و فکر نکردم و حرف نزدم و کتاب نخوندم که خنگ شدم! همش هم شده هوش مصنوعی! هر چیزی میخوام بدونم و بپرسم یا حتی بگم هم سریع میرم سراغ هوش مصنوعی. مغزم تمرکز نداره. همه چیز رو سریع و باهم میخوام. روند کند برام عذاب آوریه درصورتی که خودم آدم به شدت کند و فس فسوکی هستم!
خلاصه اینکه و من الله توفیق. بریم که داشته باشین عصری جدید!
_____________________________________________________________________________________________________________________
29-May- 2025
امروز روز کارامدی برام تاحدودی نبود. صبحانه رو اون درست کرد. ناهار هم درسته پنیر آووکادو سبزی گوجه بود ولی به هر حال آمادش کردم. برای عصرانه یا شام هم که شیربرنج درست کردم که برنجش رو از برنج پخته شده شله زرد دیروز برداشته بودم. پس آشپزی نکردم حدودا.
ولی عوضش صبح نشستم لایوآیلند ایرانی رو دیدم دو قسمت!اینقدر مفید بوده برام!
زبان دو ساعت خوندم که بینهایت کمه! باز افتادم رو دور تنبلی. میخوام بندازم گردن دوره قبل از پریودی ولی میدونم حق نیست و فقط تنبلیه!
حس خوبی به امروز خودم ندارم. امیدوارم فردا بتونم بیشتر رو برنامه باشم.

کارای خوب امروز: جمع کردن تن لش و خوندن 2 ساعت زبان. کنسل کردن برنامه صبح فردا :دی
کارای بد امروز: نگاه کردن برنامه های مزخرف به مدت 3 ساعت و به فنا دادن صبح.


نامه به فردا:
سلام جوجه ! امیدوارم روز خوبی رو شروع کنی و روی برنامه باشی. ساعت 4:30 برو پیاده روی که یه ذره وزنت بیاد پایین. صبحانه پنیر بخور. ناهار میتونی خورشت به رو درست کنی. خواهشا ظهر نخواب بعدش روزت به گ کشیده میشه. زبان سه ساعت بخون و کارایی که روی نوت لپتاپت هست رو انجام بده. سرانجام خر نباش!

همه آره و من نه

چرا بقیه آره و من نه؟

چرا یکی کار داره و من نه؟

چرا بقیه ای که اینجان وضعشون ازما بهتره و ما نه؟

چرا بقیه عاشق ترن و من نه؟

چرا یقیه همه عروسی داشتن و گرفتن و لباس عروس پوشیدن و من نه؟

چرا همه حالشون خوبه و یه خوشی تو زندگیشون دارن و من نه؟

چرا من اینقدر تنبل و کند ذهنم و بقیه نه؟

چرا و چجوری بقیه اینقدر عاقل بودن و هستن تو زندگیشون و من نه؟

چجوری بقیه همه چی رو میتونن مدیریت کنن و من نه؟

چرا حتی بقیه خوشگلن و من نه؟

چرا و چجوری بقیه اینقدر اعتماد به نفس دارن و من نه؟

خوش به حال بقیه و من نه ....

4 April 2024

16 فروردین 1403

البته در ایران 5 فروردین هست- چهارشنبه

ماه رمضان است و من بیدار منتظر خوردن سحری. سه روز هست تقریبا که سعی در تنظیم خواب خود دارم . باید ساعت خواب خودم رو تنظیم کنم و شب ها بخوابم و صبح ها زود بیدار شوم. افکار پریشانی دارم. نشخوار فکری شدیدی دارم. همش در حال تکرار افکار قدیمی هستم و آن ها ذره ذره مرا می خورند. انگار کینه های بسیار در دل دارم و من نمیخواهم انسان کینه توزی باشم. به همین جهت تصمیم به نوشتن دوباره گرفتم و به سراغ وبلاگ قدیمی ام رفتم اما متوجه شدم پاک شده. (از سال 2008 مشغول نوشتن ان وبدم و چه خاطراتی را با خود دفن کرد) عیب این دنیای مجازی لعنتی همینه که بدون اجازه میتونن اطلاعاتت رو پاک کنن و ککشون هم نگزه. ناراحت شدم شاید در ناخوداگاه . با مامان بابا صحبت میکردم قریب یک ساعت پیش . وسطش دایی دورو زنگ زد که احمد مرد. احمد کیه؟ بابای مهرنوش خانم، پدر بزرگ پرنیان ها. خدا رحمتوشن کنه. مامان بابا و برادر و خواهر تازه رسیده بودن مشهد و میگفتن باز باید برگردیم روستا. خواهر هفته دیگه عازم شهر میشه انشالا. به مامان بابا گفتم بیاین اینجا و شما نزدیک 5000دلار پول دستمون دارین و مامان گفت نوش جونتون . بابا گفت که اول خواهر رو بفرستیم برای دکتری انشالا بعدش ما میایم و من از خوشحال میشم که میدونم میخوان بیان. شاید یک سال شاید دو سال شاید سه سال دیگه اما همین که میگن میان و من فکر میکنم که قراره بوشون کنم خوشحالم میکنه. بوس بهشون.