خیلی باز تنبل ش‌دم

دیروز نیم ساعت خوندم، امروز یک ساعت

اخه موفق میشی با این طرز درس خوندن؟

دیروز صاحبخونه مسیج داد از کار بیکار شده و می‌خواد خونه رو بفروشه، امروز رفتیم خونه طبقه بالامون رو دیدیم و یه خونه در آپارتمان رو به رویی، خدا کنه اون بذاره ما مستاجرش شیم. ‌

حرفای قشنگ

وقنی یکی خیلی خوشگل حرف میزنه، حواست باشه که پشت حرفاش قدر قشنگه؟ شخیتصش چطور؟

دو روز کاری رو افتادم و هیچ کاری نکردم . دیروز سعی کردم بشینم و بخونم اما نشد و وقتی سیستم رو خاموش کردم دیگه روشن نکردم و فتم ولش کن استراحت کن. اما آیا اگه باز هم حالم بد باشه و ناراحت باشم بازم هم میخوام 4 روز بیفتم این درسته؟
8 مرداد شد!!! باورم نمیشه!!!

مغزم دیگه داره منو میخوره

از هر جا داره یه فکری حمله میکنه! نمیشینن سرجاشون من درسم رو بخونم. نمی‌دونم تمرکز کنم.

چه فکرایی؟

مثلا چرا س جواب منو نمیده! بعد از مدت طولانی ممکنه جواب بده و بگه اره رفیق نازنینم عشقم ال و بل، یا وقتی مینویسم اره نگرانتم جواب نمیدی خوبی ، جواب میده اره و فلان. ولی الان پیام دادم جواب نمیده یه ماهه! بعد میگه تو منو میفهمی و هیچی نمیگی و همه میگم تو چرا جواب نمیدی و غیره! خب آدم ناراحت میشه! من خودم هم اینجوری بودم چون دنیا به هیچیم نبود و آدم ها برام مهم نبودن! اما الان یه حداقل ارزشی برام دارن و سعی میکنم جواب بدم حتی بعد از ۲۴ ساعت! این از این فکر

فکر بعدی اینکه اره اگه زنگ بزنه اینو تعریف کنم و اون جریان بچه ها که رد کردن پیشنهاد فلانی رو و دیگه جوابش رو ندادن رو بگم، بعد بگم چقدر تغییر کردم و رفتار بچه های دبیرستان رو الان میفهمم و چقدر من آدم ساده ایم و چجوری من هیچی بلد نیستم و هیچی یاد نگرفتم و الان یاد میگیرم، یا اینکه همش به هر دلیل مزخرفی میگن باید شیرینی بدی ولی به خودشون که می‌رسه نه به روشون میارن و نه وقتی هم میگی میگن اره یه روز دعتتون میکنم! و آخرش هم هیچی! و یا تیم میشن با رییس و خودشون رو با اونا دوست و همراه میگیرن و با اونا پشت سر ما حرف میزنن و از اون طرف میان خودشون رو با ما دوست میگیرن و عزیزم فدات بشم و دلمون براتون تنگ شدشون به راست، که اصلا من نمیفهمم چجوری میتونن آدما خجالت نکشن از اون رفتارشون و فکر کنن خرم نمیفهمم؟ و با حتی بزنن تو روت و مسخرت کنن و باز فرداش بگن بریم راه بریم و باهات خوب برخورد میکنن؟ که البته فکر میکنم دنبال پیدا کردن نقطه ضعفن که سعی میکنن باهات وقت بگذرونن که حرف ازت بکشن.

یه فکره دیگه همش میره سمت دوران دبیرستان که فلانی بهم زبون درازی کرد و آدم کینه ای هست و همه رو پر کرده که من فلان طورم و باهاش نگردین و غیره. که البته الان که فکر میکنم کسی که پشت سر یکی بد میگه و سعی میکنه بقیه رو نسبت بهش بد کنه ، خودش آدم کثیف و بدی میتونه باشه! نه؟ یادم رفته بود این رو اصلا! پس اون آدم اشغالی هست که اینکارو میکنه!

یا مثلا اینکه تو گروه عضو بودم و دعوت کردم خونمون و هیچکی نیومد و همون روز رفتیم کافه و من احمق بودم باز هم خوب برخورد کردم انگار نه انگار اونا رفتار بدی داشتن(البته نمیفهمیدم اون موقع رفتار بدی دارن، اون همه مامانم زحمت کشیده بود سالاد اولیه درست کرده بود بنده خدا و الان یادم نمیاد اون غذاها چی شد) بعد نمایشگاهم نیومدن و دونه دونه از گروه لفت دادن و رفتن یه گروه دیگه زدن با هم و با همون شتر کینه ای پاراگراف قبلی، و اینجوری بود که من رو از گروهشون انداختن بیرون با اینکه من با ماشینم اونایی اینور اونور بردم. یا حتی یه بار هم که گفتن بیا رستوران و رفتم و ماشینم. و بردن یه جوری چشم و ابرو انداختن به هم و با تیکه با هم حرف زدن که انگار چون ماشین دارم گفتن بیا! چقدر کثیف و بدین شماها بابا! چقدر کثیف! همینجوری از همه سواستفاده می‌کنین؟ مثل همون که من احمق بردمش سفر تهران و برگردوندمش و گوشی مامانم رو دادم بهش و نه پولام رو برگردوند و نه کوشی مامانم رو! حروم خوارِ انتر! اینا نه وجدان دارن واقعا نه شرف!

خدایا من رو یه لحظه بی شرف و بی وجدان نکن! من رو یه لحظه هم به خودم واگذار نکن و مواظبم باش تا حق چه مادی و چه معنوی کسی رو نخوردم!!!

امروز که ذره ای درس نخوندم

سه ساعت رفتم شهر دیگه برای یه کارگاه ۴ ساعته که هم میان وعده صبح دادن کیک و میوه و هم ناهار دادن که ساندویچ گیاهی و مرغ بود خوب بود

خلاصه جر خوردم

ساعت ۵ بیدار شدم. ۴:۵۹ قبل از اینکه زنگ بخوره گوشیم

اللن ۱۲:۲۲ میخوام بخوابم . چند ساعت بیدار بودم؟ ۱۹ ساعت؟ اف ! سلولای‌مغزم میمیرن اخر!!!

احساس‌میکنم ضربان قلبم بالاست، حس سرخوشی دارم؟ نمیدونم! ولی انگار میتونم بیدار بمونم هنوز. اما نباید گول بخورم و باید بخوابم !!

من رفتم شب بخیر بوس و مرسی مینویسی

امروز هم به اندازه عمم درس خوندم شاید یک ساعت

واقعا به درد عمم میخوره اینطور درس خوندن

من کلا بچه درس خونی هم نبودم! چجوری ملت درس میخونن یا درس خون میشن؟ کن چه غلطی کنم بشینم درس بخونم که امتحان بدم؟

برای چی اینقدر گشادم؟

فردا چه روز سختیه ! قراره پاره شم! امیدوارم تو راه رفت و برگشت بخوابم که خستگیم کمتر شه!

خدا رو شکر امروز بهتر بودم، چند باری فقط فکرهای دیروز به ذهنم خط‌ور کرد

فردا و پسفردا کلی کار دارم و از الان براشون خستم...

حالا صبح اینقدر همین چیزا روی اخلاقم تاثیر کذاشته بود که بداخلاقی آشکار بود، دیگه به خاطر گیرها گفتم که اعصابم خورده از خودم در دیروز که گفت مثلا چی کفتم مثلا نباید اون خاطره خونه مامان بزرگم رو تعریف میکردم و باید مرزهارو نگه دارم و گفت اره درست میگی ولی یاد کرفتی و ادم اشتباه میکنه و افرین که تحلیل میکنی و اگه این چیزا عصبیت کنه، ضعیفی!

دیگه خلاصه منم از صبح لَش شدم، درس هیچی نخوندم و فقط تو گوشیم بازی کردم و‌۱۱ تا دراوردم و بازی رو پاک کردم. یه قسمت هم سریال بلک میرور رو دیدم قسمت اخر فصل ۷ و هیچ کار مفید دیگه ای نکردم دیگه غیر تر خدمات همیشگی خونه

توروخدا فردا درس بخون تو امتحان داری انتر، نه شغل داری نه پول داری!

غلط ۱

با این فکر حتی بیدار شدم که این چه غلطی بود کردی ! این چه گ. ه ی بود خوردی!

همه ی خوشی های اونجا رو یادم نمیاد و لبخند به لبم نمیاره و فقط همون چند دقیقه یادم میومد! که چه غلطی کردم! چه هوا هوسیه اخه! چقدر تو ضعیفی که نمی‌تونی جلوی هوست به یه طعم رو بگیری!!!! فکر کنم باید بیشتر تو شرایط سخت قرار بگیری! که یاد بگیری جا‌ی هوست رو بگیری!!!! انتر!!! بچه!!!! دیدی گند زدی به لحظات خوش؟ الان فقط پشیمونش داره تو رو میخوره؟

به هیچکی هم نمی‌تونم بگم! چون اگه بدونن این احساس خجالت رو هم به اونا منتقل میکنم و اونا رو از این خوشحالی بعد از اون جمع دور کنم!!! پس درواقع با انتقال حس خجالت زدگی به اونا ، اونا رو هم ناراحت میکنی!!!!

پس ما خفه خون میگیریم! به هیچکس هیچکی نمیگیم!!! و در خود میریزیم و از این اتفاق به عنوان یه درس عبرت استفاده می‌کنیم! که یاد بگیرم دیگه اه!!!!! اه!!!!!! اه!!!! بابا اه به تو!!! عاقل باش! بالغ باش بابا! سنی ازت گذشته احمق !!! بچه نباش!!!! یاد بگیر وقتی میخوای یه کاری بکنی ، همون موقع فکر کنی اگه اینکار رو بکنم فردا چه فکری میکنم پشیمونی میگیرم یا نه؟

خب امروز یه تپه ن. ر. یده دیگه رو فتح کردم

مثل بچه های ۵ ساله دیدم یکی گوجه داره، و جون من کباب بی گوجه دوست ندارم رفتم گفتم میشه از گوجه هاتون یه ذره بردارم گفتم اره حتما

دذصورتی که سهم اونا بود و من سهمم رو خورده بودم!

بعد مثل موجودات موذی ِ غذا دزد، یه ذره کندم با دست و به ساندویچم اضافه کردم و درحالی که مزه گوجه حس نمی‌شد اون رو خوردم ! مگه مرض داشتم وقتی تفاوتی ایجاد نمیکرد همچین غلطی کنی!

و همون موقع که داشتم اینکار رو میکردم، پسره خر اومد گفت عه من گوجه نخوردم و دختره گفت اونا مال فلانیه! سهم اونه نخورده!!!! ومن همون موقع داشتم ذره ای می‌کندم! احمق! بچه ای مگه؟

خدایا میشه یه لحظه هم من رو به خودم واگذار نکنی؟ جلوی خوشم رو نگرفتم! بچه! هوست که تو رو کنترل نمیکنه الدنگ!

اینم روی همه غلط هات و چهره خرابت! احمق!

زمان هم به عقب برنمیگرده پس فقه چی رو میخوری دیگه! رفتتتت و تو ر.ی . دی